از دوست بسیار بسیار عزیزم که من خیلی دوستش دارم و تمام عمر منه
از کودکی پرسیدم عشق چیست؟
گفت: ****** بازی
از نوجوانی پرسید عشق چیست؟
گفت:****** رفیق بازی
از جوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** پول و ثروت
از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** عمر
از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟
چیزی نگفت****** آهی کشید و سخت گریست
+ نوشته شده در جمعه
1387/09/01ساعت 2:47  توسط دل تنگ
|
عشق يعني
شادي براي ديگري
هنگامي كه او شاد است
غمخواري ديگري
هنگامي كه او غمگين است
با هم بودن در خوشي ها
با هم بودن در نا خوشي ها
عشق سرمنشا قدرت است
عشق يعني
همواره با خود صادق بودن
همواره با ديگري صادق بودن
گفتن . شنيدن وگرامي داشتن حقيقت
وهرگز تظاهر نكردن
عشق سر منشا واقعيت است
عشق يعني
تفاهمي چنان كامل كه
همچون جزيي از وجود ديگري شدن
و آن ديگري را همان طور كه هست پذيرفتن
و سعي در تغيير يكديگر نداشتن
عشق سر منشا يكي شدن است
عشق يعني
آزادي براي دنبال كردن خواسته ها
و سهيم شدن تجارب با ديگري
رشد يكي در كنار وهمراه
رشد ديگري
عشق سر منشا كاميابي است
عشق يعني
هيجان برنامه ريزي در كنار يكديگر
هيجان اجرا در كنار يكديگر
عشق سر منشا آينده است
تقدیم به فائزه جونم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/29ساعت 22:14  توسط دل تنگ
|
از ابر آموختم
بارش رگباری را
و از باران
حلاوت شیرین عطش زدائی را
آموختم من از خاک کویر
چگونه در آغوش کشیدن را
و از گردباد
در تو پوئیدن و عشق ورزیدن را
از حبابها شناختم
عمق عمر وغنای زنده بودن را
***
مانده از تکرار ، منم
گسسته از آموختنیها
گسیخته از گفتن
گریزان از جلال عقل
کاشته ام این آخرین بذر احساسم را
و گلدان در دست
جان بر کف
کشتزار حیاتم بر دوش
بدنبال تو می گردم
+ نوشته شده در جمعه
1387/08/24ساعت 2:44  توسط دل تنگ
|
به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن
تابه كي چشم براين جاده فراموشش كن
دست بردار ازاو خاطره بازي كافيست
فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن
آن نگاهي كه دم آخر از او مانده به جا
پيش او برده و پس داده فراموشش كن
مردمان نگهش قله نشينند هنوز
دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن
گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت
دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن
به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت
اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/08/21ساعت 5:5  توسط دل تنگ
|